هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم
دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم
هوایی میشم همون روزا که میبینم هوامو داری
میخوام بدونم تاکی میخوای ببینی و به روم نیاری ..
سرزمین منا..سرزمین آرزوها..
امروز حاجی ها اونجان..
در وجه نامگذاری آن اختلاف است. برخی می گویند: هنگامیکه جبرئیل خواست از آدم جدا شود به وی گفت « تمَن» از خدای خود چیزی بخواه؛ آدم گفت : «اتمنی الجنه» بهشت را آرزو دارم و به نقلی جبرئیل به حضرت ابراهیم چنین پیشنهادی کرد، او آرزو کرد ای کاش به جای اسماعیل علیه السلام خداوند قربانی شدن گوسفندی را بپذیرد. بنابراین چون این دو ماجرا هر دو در همین سرزمین اتفاق افتاد به آن « منی » گفته اند، یعنی سرزمین تمنا و آرزوی آدم و ابراهیم.

پ.ن:من از حسرت غیر تو خالیم..
مغناطیس..
...میروی و بر میگردی . به همان سرگردانی که "هاجر " داشت . هدفی در کار نیست. و درین رفتن و آمدنزیر سقف آن آسمان و آن ابدیت ؛ هرچه شعر که از بر داشتم خواندم – به زمزمه ای برای خویش- و هرچه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید.
و دیدم که تنها "خسی " است و به "میقات " آمده است و نه "کسی " به "میعاد" ی.
و دیدم که "وقت " ابدیت است ؛ یعنی اقیانوس زمان.
و "میقات" در هر لحظه ای . و هر جا . و تنها با خویش.
چرا که "میعاد" جای دیدار توست با دیگری. اما "میقات" همان دیدار است و تنها با " خویشتن " .
*این سعی میان "صفا " و " مروه " عجب کلافه میکند آدم را. یک سر برت میگرداند به هزار و چهار صد سال پیش.به ده هزار سال پیش. با "هروله " اش (که لی لی کردن نیست ؛ بلکع تنها تند رفتن است.) و با زمزمه ی بلند و بی اختیارش ؛ و با زیر دست و پا رفتن هایش ؛ و بی "خود " ی مردم ؛و نعلین های رها شده ؛ که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی
در طواف به دور خانه ی خدا ؛ دوش به دوش دیگران به یک سمت میروی . و به دور یک چیز میگردی . و میگردید . یعنی هدفی هست و نظمی . و تو ذره ای از شعاعی هستی به دور مرکزی . پس متصلی. .و نه رها شده . و مهم تر اینکه در آنجا مواجهه ای در کار نیست . دوش به دوش دیگرانی . نه رو به رو . و بی خودی را تنها در رفتار تند تنه های آدمی میبینی. یا از آن چه به زبانشان می آید میشنوی . اما در سعی آنچه به راستی می آزاردت ؛ مقابله ی مداوم با چشم ها است

• مجال کوتاه است برای شمردن تمام خوشرقصیهای مهمانان ماه عسل در ثانیههای طلایی منجر به افطار و صف های طولانی مردم برای زندگی کردن.
اما از طولانی شدن یک صف بعد از ماه عسل لرزیدم، وقتی تماشا کردم صف طولانی مادران منتظر برای بازگشت پلاک، کلاه ، یک تکه استخوان از پیکر فرزند شهیدشان، وقتی جعفر زمردیان گفت شهیدی آمد به جای من دفن شد تا پدر و مادر کر و لال بی قرار من آرام بگیرند و تنها آرزوی من بعد از 27 سال پیدا کردن پدر و مادر این شهید است و هر کاری کردم نشده و چه صفی شد از خیل مادران چشم انتظار با دیدن عکس این شهید در ماه عسل، که تمام آرزویشان این شد «شاید این عکس کمرنگ، عکس بچه من باشد».
هر کاری کردیم نشد تا عید فطر، انگار قرار نبود من اعلامش کنم. حتماً گفتن این خبر بزرگ بعد از 27 سال اندازه من نبوده، اما خدا خواست و شد...
مامور آمار:
سلام مادر، از سازمان آمار مزاحم میشم.
شما چند نفرید ؟
مادر سرشو پایین میندازه و سکوت میکنه،
بعد میگه:
میشه خونه ما بمونه برای فردا ؟
چرا مادر ؟
آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه . . .

جانان من...
هر چند فاصله بگیرم اما از تو دور نخواهم شد!
هر چه دنیا مشغولم کند اما یاد و نامت در دلم کمرنگ نخواهد شد
هر چند گناهم افزون گردد اما چشمه ی امیدم به عفو بیکرانت خشک نخواهد شد
اگر چه عملی ندارم که تو بپسندی اما آرزویم رسیدن به توست، که میپسندی!
چه بهانههای قشنگی جور میکنی تا مرا به سوی خود بکشانی!
و من چه عذرهای پوچی میتراشم که نیایم!
عاشق این بهانههای تو ام هر چند عذر بتراشم!
خوب میدانی که قلبم بهانه رسیدن به تو دارد
آیا همین میل و خواهش قلبی کافی نیست؟!
مرا به سوی خود بکشان هر چند که نخواهم!
مرا به سمت خود ببر هر چند که ندانم!
قاصدک جانم منتظر نسیم عشق توست...
چه زود صدای قلبم را میشنوی و چه سریع پاسخ میدهی!
مرا ببخش که گاه صدایت را نمیشنوم
مرا ببخش اگر پاسخ پیامهایت را نمیدهم
مرا ببخش که گامهایت را به سوی خودم نمیبینم
مرا ببخش که به سویت پر نمیکشم....
ای بهترین حبیب
و
ای بهترین محبوب





خدا آن حس زيباييست